تبليغاتX
طفلکی
گاهی مرا به نام کوچکم بخوان

 

می خواهم با کسی رهسپار شوم که دوستش می دارم

نمی خواهم بهای این همراهی را با حساب و کتاب بسنجم

یا در اندیشه خوب و بدش باشم

نمی خواهم بدانم دوستم می دارد یا نه

می خواهم بروم با آنکه دوستش می دارم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:

به پایان آمد این دفتر...

با هم فکر کردن...با هم نوشتن...از خود نوشتن...سهیم شدن در افکار دیگران...حس زیبایی بود...

تاریخ بعد از سالها،دوباره تکرار می‌شود و من نقش رستم دستان را بازی می‌کنم...
از تمامی دوستانی که در طی این مدت کوتاه در تک‌تک این پستها یادگاری گذاشتند؛مرا تحمل کردند،نقد کردند،تحسین کردند و لطف داشتند،ممنونم...
خدا نگهدار همگی و شاید به امید روزی دیگر...با وبلاگی دیگر... در آینده‌ای ...
التماس دعا

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 16:41  توسط اوکسؤز  | 

 

ما ساده ایم

و دل به هرآنچه باد  داده ایم

و هنوز معتقدیم

که زمین گرد نیست و می چرخد

گالیله را چاله میدانی ها فریفته اند...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: گالیله هم در دادگاهی (عادلانه!) اعتراف کرد که زمین صاف و مسطح است!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 21:12  توسط اوکسؤز  | 

 

و این بار

پیامبری بفرست

که تنها گوش کند

************************

عصر تنگی است

كه من

هر لحظه بزرگتر می‌شوم

و ایمانم كوچكتر. . .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: سلام دوستان خوبم
امیدوارم حال همتون خوب باشد، من که دلم گرفته اونم خیلی...
هم دیروز (عید فطر) و هم امروز(تولد خودم ساعت ۱۶:۴۵) رو تبریک میگم، تا حالا که جشن تولد نداشتم، امروز هم از خودم و از همه فراریم، می خوام برم جایی که هیچکس نباشه، چون خیلی به هم ریخته ام اما برای همتون شیرینی های یک زندگی خودخواسته و شکوفا را آرزومندم
با مهر
التماس دعا

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 16:51  توسط اوکسؤز  | 

 

می خواهم از همیشه ی این اضطراب برخیزم.

این دل گرفتگی مدام، شاید

تاثیر سایه ی من است

که اینسان گستاخ

بین خدا و دلم ایستاده ام...

سجاده ام کجاست؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 پ.ن: سلام. امیدوارم حال همتون خوب باشد، ببا به دلایلی می خواستم نتو تعطیل کنم اما برخلاف دلم و به خاطر همتون برگشتم... یه جورایی دلم گرفته بود از دنیا و آدماش... ببخشید، همین...
طاعات و عباداتتون هم مقبول درگاه حق، تو این روزای عزیز من رو از دعای خیرتون بی نصیب نذارین که شدیدا محتاج دعا هستم
همیشه علی وار باشید
یا علی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 0:2  توسط اوکسؤز  | 

 

نمی دانم چه باید کرد
بمانم یا که بگریزم ؟
گریزان بودن از یک سو،
غم سرگردانی از یک سو...

کجا پنهان کنم درد نهانی را

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 21:51  توسط اوکسؤز  | 

 

در چشم بامدادان به بهشت برگشودن
نه چونان لطیف باشد که به دوست برگشایی


***************

پرنده ...
سر به شیشه های پنجره می کوبد
به گمانی که هوا ست،
ما
سر به سنگستان باورها
به گمانی که رهایی اند . . .


***************

یه هیزم شکن
وقتی خسته میشه
که تبرش کند بشه
نه اینکه هیزماش زیاد بشن...
تبر ما انسان ها باورهایمان است،
نه آرزوهایمان . . .

****************

هر بامداد آهویی از خواب بر می خیزد
می داند که از تندترین شیر باید تندتر بدود
وگرنه کشته خواهد شد...
هر بامداد شیری از خواب بر می خیزد
می داند که از تندترین آهو باید تندتر بدود
وگرنه از گرسنگی می میرد...
فرقی ندارد آهو باشی یا شیر
آفتاب که بر می آید
آماده دویدن باش . . .


****************

اگر گاهی به یادم بیاوری
من همانی ام
که سال هاست همین جای دنیا مانده ام
تو تنها کافیست
که گاهی مرا به نام کوچکم بخوانی . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 17:13  توسط اوکسؤز  | 


ربناي اول، سوره آل عمران از سوره هاي مدني - آيه 8
متن عربي :
رَبَّنَا لاَ تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنتَ الْوَهَّابُ
ترجمه فارسي :
بارالها ، دل هاي ما را به باطل ميل مده پس از آنكه به حق هدايت فرمودي ، و به ما از لطف خويش اجر كامل عطا فرما كه همانا تويي بخشنده بي عوض و منت .
ترجمه انگليسي:
lord, do not cause our hearts to swerve after you have guided us. grant us your mercy. you are the embracing giver

ربناي دوم، سوره مومنون از سوره هاي مكي - آيه 109
متن عربي :
إِنَّهُ كَانَ فَرِيقٌ مِّنْ عِبَادِي يَقُولُونَ رَبَّنَا آمَنَّا فَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا وَأَنتَ خَيْرُ الرَّاحِمِينَ
ترجمه فارسي:
زيرا شماييد كه چون طايفه اي از بندگان صالح من روي به من آورده و عرض مي كردند بارالها ما به تو ايمان آورديم ، تو از گناهان ما درگذر و در حق ما لطف و مهرباني فرما كه تو بهترين مهربانان هستي .
ترجمه انگليسي:
among my worshipers there were a party who said: lord, we believed. forgive us and have mercy on us: you are the best of the merciful

ربناي سوم، سوره كهف از سوره هاي مكي - آيه 10
متن عربي :
إِذْ أَوَى الْفِتْيَةُ إِلَى الْكَهْفِ فَقَالُوا رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً وَهَيِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَدًا
ترجمه فارسي :
آنگاه‌ كه آن جوانان كهف ( از بيم دشمن ) در غار كوه پنهان شدند از درگاه خدا مسئلت كردند بارالها تو در حق ما به لطف خاص خود رحمتي عطا فرما و بر ما وسيله رشد و هدايتي كامل مهيا ساز .
ترجمه انگليسي :
when the youths sought refuge in the cave, they said: 'lord give us from your mercy and furnish us with rectitude in our affair

ربناي چهارم ، سوره بقره از سوره هاي مدني - آيه 250
متن عربي :
وَلَمَّا بَرَزُواْ لِجَالُوتَ وَجُنُودِهِ قَالُواْ رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْرًا وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ
ترجمه فارسي :
چون آنها در ميدان مبارزه جالوت و لشكريان او آمدند از خدا خواستند كه بار پروردگارا به ما صبر و استواري بخش و ما را ثابت قدم دار و ما را بر شكست كافران ياري فرما .
ترجمه انگليسي:
when they appeared to goliath and his soldiers, they said:lord, pour upon us patience. make us firm of foot and give us victory against the nation of unbelievers

التماس دعا

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 9:48  توسط اوکسؤز  | 


چه کسی می گوید که گرانی اینجاست؟
دوره ارزانیست...
چه شرافت ارزان،
تن عریان ارزان،
و دروغ از همه چیز ارزانتر...!
آبرو قیمت یک تکه ی نان...
و چه تخفیف بزرگی خورده است،قیمت هر انسان . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 0:21  توسط اوکسؤز  | 

 

خوشا به حال کرم ها
چه راحت زنده اند
که در مرده ما پرسه می زنند
 و چه راحت می میرند
که از ابتدا دفن شده اند . . .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 23:20  توسط اوکسؤز  | 

 

چه سیب های سرخی كه ..

 در انتظار تمام شدن میوه های لكه دار یخچال،

 خراب شدند . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 17:28  توسط اوکسؤز  | 

 

وناگهان چه زود دیر می شود . . .

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 12:28  توسط اوکسؤز  | 

این آخرین سیگاری نیست که می کشم ...

افتاده ام به روی دنیا
افتاده ام ... به روی خودم ... نمی آورم .
من خلیج متصل به هندم
حالا پایم را کشیده ام وسط نقشه هایی
که هرگاه برای جاده هایش
از جهانی شبیه تر گفته ام
اتوبوس هایش را بر من ریخته است .

هی ... سقوط حجم دیدن ... مسافر...
دارم نقشه می کشم برای نبودنت
چقدر بیایم به خودم
به شبه جزیره هند
به ـ  فکر کن ... ـ

فکر کن لعنتی
به مشتی امید تودرتوی خط کشی نشده .

این سایه روشن ها
که از پشت لب های این جاده پیاده می دود
بی شک به یاد مسافری ست
که به خودش هم نمی رسد.

بیچاره مادرم
خوب می دانست که هیچ انتهایی در پیش نیست
مرا گرفت و درست
به پشت اتوبوسی بست
که از کرگی دم نداشت . . .

 

                                            "دوست عزیزم ,  صمد بهرامی کشکولی"

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 13:3  توسط اوکسؤز  | 

 

اعتصاب چرخ دنده‌های ساعت لطمه ای به گذر زمان نمی‌زند . . .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 23:33  توسط اوکسؤز  | 

دشت ها نام تو را  می گویند
کوه ها شعر مرا می خوانند
حرف را باید زد
درد را باید گفت
آه مگذار که دستان من
آن اعتمادی که به دستان تو دارد
به فراموشی ها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من
باز کن پنجره را . . .


متن کامل شعر , اینجا
+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 23:51  توسط اوکسؤز  | 

 

زندگی چیزی نیست

جز یک سلسله فرصت های پیاپی

                                    برای زنده ماندن . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 18:13  توسط اوکسؤز  | 

باز ای الهه ی ناز با دل من بساز
کین غم جانگداز برود زبرم

گر دل من نیاسود از گناه تو بود
بیا تا ز سر گنهت گذرم

باز می کنم دست یاری به سویت دراز
بیا تا غم خود را با راز و نیاز
ز خاطر ببرم

گر نکند تیر خشمت دلم را هدف
به خدا همچو مرغ پر شور شعف
به سویت بپرم


آن که او
به غمت دل بندد
چون من کیست؟
ناز تو
بیش از این
بهر کیست؟

تو الهه ی نازی در بزمم  بنشین
من تو را وفا دارم بیا که جز این
نباشد هنرم

این همه بی وفایی ندارد ثمر
به خدا اگر ازمن نگیری خبر
نیابی اثرم . . .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: سلام. این شعر آهنگ وبم هست برای کسی که بودنم را مدیونش هستم...
با سپاس...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 12:19  توسط اوکسؤز  | 

 

از آن همه دوستت دارم ها

حالا چه مانده جز

دوستش دارم ها . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 8:10  توسط اوکسؤز  | 

 

پیش تر از آنکه بروی

تنهایی من همیشه آغاز می شود...

از آن تو این جهان پر آمد و رفت

مرا همین کلمات کافیست

که همیشه بوی تو را بدهم . . .

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 5:5  توسط اوکسؤز  | 

 

چشم             غروب
                 قاب
                                     دریا
                    عکس
                                                       غرق

نخ شعر پاره شد... کلماتش ریخت !!
شما هر جور دوست دارید دوباره وصلش کنید !

 

                                                        " هدی رستمی "

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 13:58  توسط اوکسؤز  | 

 

 

هرکه فراقی ندید یا که ز داغی نسوخت

          آخر عمر از جهان چون برود خام رفت...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 9:8  توسط اوکسؤز  | 

 

نفرت، تلخ است
و فراموشی
- این که حتی متنفر هم نباشی -
وحشت‌ناک . . .

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 13:14  توسط اوکسؤز  | 

 

" و از علائم مومن  آرامش و اندوه است "

اندوه؟ نه،  آرامش؟ نه،   اندوه و آرامش.
روحی که در درد پخته شود  آرام می گیرد،
احساسی که درهیچ گوشه ای از هستن آرام نمی تواند یافت   آرام می گیرد،
کسی که می داند کسی از راه نخواهد رسید   به یقین می رسد.
غم هنگامی بی آرامت می کند که دلواپس شادی هم باشی،
آرامش غمگین!
سکوت بر سر فریاد. سکونت گرفتن در طوفان!

 

                                  " بر گرفته از کتاب هبوط در کویر -  دکترعلی  شریعتی"

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 1:13  توسط اوکسؤز  | 

عاشقانه

فرصتی نمانده است
بیا همدیگر را بغل کنیم
فردا یا من تو را می کشم
یا تو چاقو را در آب خواهی شست
همین چند سطر
دنیا به همین چند سطر رسیده است
به اینکه انسان
کوچک بماند بهتر است
به دنیا نیاید بهتر است
اصلا  این فیلم را به عقب برگردان
آن قدر که پالتوی پوست پشت ویترین
پلنگی شود
که می دود در دشت های دور
آن قدر که عصاها
پیاده به جنگل برگردند
وپرندگان
دوباره بر زمین
                   زمین...
نه!
به عقب تر برگرد
بگذار خدا
دوباره دست هایش را بشوید
در آینه بنگرد
شاید تصمیم دیگری گرفت . . .

 

                                         " گروس عبدالملکیان "

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 9:56  توسط اوکسؤز  | 

  

حالا نمی شود دیگر
اما،
نمی شود هر روز بر نیمکتی دراز کشید
و ذره ذره خود را تصرف کرد . . .

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 17:24  توسط اوکسؤز  | 

 

اما برادرم
مبر از یاد
که شستن دستان از خون برادر را
اهریمنت آموخت
تا میراث نامبارک انسان باشد
برای ابـــــــــــــــــــــــــــــــــــد . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 11:59  توسط اوکسؤز  | 

زنجیر سرنوشت
توجیه کوتاه گامی ما نیست
تقدیر را دلیل می آوریم
تا گریزگاه ناتوانیمان باشد
می توانستیم
دیگرگونه مسیری را برگزینیم
به دفعات و
دفعات . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 18:28  توسط اوکسؤز  | 

هی فلانی

زندگی  شاید همین باشد ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 13:45  توسط اوکسؤز  | 

 
 
ای رویاهای لعنتی!
سالهاست دست از سرم برنداشته اید

نه فراموش شده و نه به حقیقت پیوسته ای
د
ای رویاهای لعنتی!
عاشقم کرده اید
دیوانه ام کرده اید
و من به نام شما

عصیان می کنم
و با هرچه خلاف شما باشد
مخالفم
به نام شما
ادامه می دهم این زندگی نکبت بار تمام نشدنی را
و هر چقدر هم  این شکنجه احمقانه
از آن بیهودگی و آسودگی
 بهتر باشد
بازهم
برای یک زندانی

پا گذاشتن از انفرادی به حیاط خلوت زندان
توفیر چندانی
نخواهد کرد...
______________________________________________________
 
پ.ن:  برای شادی روح   زن دایی  عزیزم که در سال های نه چندان دور در همین روز از دستش دادم، یه صلوات بفرستید...
ممنون، یا علی
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:47  توسط اوکسؤز  | 

 

مثل زمان حال تو اين روزهای عزيز!
اهل مزاح و دلخوشی وخنده نيستم
ديگر برای ديدن تو لج نمی كنم،
مثل قديم، ساده و يك دنده نيستم

شاعر شدم تو را بسرايم، ولي...
چه زود رفتی سراغ يك دل ديگر، دلم گرفت
رفتی و نقش اول يك داستان شدی،
يك داستانِ... من كه نويسنده نيستم


جايی رسيده بودم از عشقت كه ناگهان،
حتی خدا هم آه... مرا ترك كرد ورفت
دانسته بود غير تو وچشم های تو
ديگر برای هيچ كسی بنده نيستم

من هم دوباره مي روم عاشق شوم!
ولي نه! ياد داده عشق به من «سرگذشت»را
حد اقل شبيه تو عمری گناهكار...
در پيشگاه عشق كه شرمنده نيستم

من باختم تمام خودم را به يك غرور،
به پاكی مجازی چشمت ولی بدان-
تا پر غرور با نفس عشق زنده ام،
نه! هيچ وقت مثل تو بازنده نيستم...

 

                                             " فروغ تنگاب "

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 18:12  توسط اوکسؤز  | 

سلام

امیدوارم حال همتون خوب باشه.

منم تصمیم گرفتم یه وب بسازم (قبلا ساختم اما بنا به دلایلی حذف کردم) تا مطالب، نوشته ادبی، شعر، عکس، خاطره و.. خلاصه  هر چیزی که یه حسی رو زنده کند  برای شما عزیزان بذارم.

بگذریم... امیدوارم بتونم به کمک و نظرات شما عزیزان پیشرفت کنم.

با تشکر

یا علی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 17:37  توسط اوکسؤز  |